خانه عناوین مطالب تماس با من

این منم...زنی

این منم...زنی

روزانه‌ها

همه
  • همشهری جوان علی اکبر
  • take_it_easy.یک جای خالی سکوت
  • پنجره نو قاسم
  • دلخسته شادی
  • آنا کارنینا خیانت مدرن میشود
  • خاک سرخ
  • تا با تو بودن
  • بندبازی های من نوشته های یک زن ۳۷ ساله
  • من غرق در سکوتم آرمین
  • فتح باغ پرنیان
  • روز های فیلتر نشده یک دختر دخترک
  • غذا
  • قهقه خنده/بیا تو واسه خنده مهسا
  • مسافر کوچولو فینگیلی
  • سایه های سپید
  • عشق در لحظه های ناامیدی
  • ریز نوشت
  • هیس..این نوشته ها محرمانه نیست نامحرم بود ٬ به تنم نه ٬ به دلم
  • باد..باران..طوفان من..مریم
  • عطر برنج
  • یادگیری زبان انگلیسی
  • دریچه ای بدرون نیلوفر
  • هذیان های من
  • نیمی برای من نیمی برای تو
  • حرف های ناتمام
  • دل نوشته
  • رویای زنبوران وحشی
  • خرابات
  • کافه نیمه شب
  • من بی تو

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • ای ی ی وای
  • باید....
  • زندگی
  • این همه احساسم بود
  • دل نوشته
  • لبخند.....
  • عهد با خود
  • مینویسم که بدونی
  • خدااا
  • ممنونم خداااااا
  • خدای قادر
  • وفا نکردی و کردم....
  • برای خدا
  • باور
  • کم م ک
  • .؟
  • من و تو...ای خدا
  • .....
  • دوباره
  • [ بدون عنوان ]
  • میدونم و نمیدونم
  • دوستان یاری کنید
  • عبور
  • بی عنوان
  • اظطراب
  • تلخ
  • درد و دل
  • شاملو
  • .....معبودا

بایگانی

  • فروردین 1391 1
  • بهمن 1390 2
  • دی 1390 8
  • آذر 1390 2
  • آبان 1390 5
  • مهر 1390 8
  • شهریور 1390 13
  • مرداد 1390 26
  • تیر 1390 8
  • خرداد 1390 29
  • اردیبهشت 1390 17

آمار : 50978 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • مادرشوهر های من!!!!!!!! یکشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1390 07:20
  • حرف های تکراری یکشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1390 07:09
    ایا من به ارزوهام می رسم. این سردرگمی که گرفتارش هستم و هنوز نتونستم که با خودم کنار بیام. تموم میشه. بخدا دیگه خسته شدم. چرا نمی تونم یه تصمیم قطعی واسه خودم بگیرم. (البته بگم این ها ربطی به او نداره. اینها مسائل و ارزوهایی هستند که بخودم برمی گرده) ................... خستم. خیلی خسته. ...................
  • دنیا شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 20:11
    رفتیم سر خاک. نماز میت را اولین بار بود که می خوندم. خیلی غم انگیز بود. ................... ما زیاد با فامیل رفت و را نداریم. پسرعموم را سالها بود که ندیده بودمش. خیلی سال. راستش را بخواین اگر تو خیابان یا جایی می دیدمش نمی شناختم. رفتیم خونه اشون بخاطر اینکه تنها بود و دیر امداد بهش رسیده بود. از دست رفت....
  • همینطوری شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 13:56
    حالم خوب نیست. صبح خبر فوت پسر عموم شوکه مان کرد. بنده خدا بیمار بود و رنجور؛راحت شد. اما نه مادرش ایران بود و نه خواهرش. خیلی غریب از دنیا رفت. ..................................... پایان نامه دفاع شده ما هم دردسری شده. اصلاحاتی که باید ۳ماه پیش انجام می گرفت بخاطر حال روحی بدی که داشتم همینطوری رها شده . ۲ شنبه باید...
  • ...... جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 21:57
    کودک سودانی سینه خیز قصد دارد خود را به کمپ سازمان ملل برساند تا غذا تهیه کند. درحالیکه یک کرکس منتظر نشسته تا او را شکار کند. انگار در این سرزمین چرخه حیات برعکس است. ......................... عکاس این تصویر بعدها بدلیل افسردگی ناشی از مشاهده این صحنه خودکشی کرد.
  • کمک از دوستان جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 12:25
    کسی میدونه چطوری میتونم عکس هام را در وبلاگم بیاورم؟ ..................... دیشب یه عکس را سیو کردم که در این جا بیارم اما هنوز موفق نشدم. ممنون
  • کمک های غیبی خداوند جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 12:18
    دیشبَ:شب خیلی موفقیت آمیزی در چت داشتم. کلی از دوستانی که حتی اسم کاملشون را نمی دونم اطلاعات گرفتم و حتی چند نفر برای من آشنا در سازمان های مختلف پیدا کردن و حالا باید برم و با هاشون صحبت کنم. .................... خدایا ممنون . این پست را نوشتم تا فکر نکنی فقط در سختی و غم به یادتم. خوب می دونی که همیشه حتی در موفقیت...
  • یک تجربه در دنیای مجازی پنج‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1390 19:39
    امروز حالم خیلی عالی بود. بعد از آپ کردن . رفتم به کارهام رسیدم و برگشتم . توی همین مستی و شادی یه وبلاگ بروز شده دیدم. ؟ از اونجا که قصدم ارتباط بیشتر با افراد در دنیای مجازی می باشه. بازش کردم و شروع کردم به خوندن. .......... مبهم بود و کمی سوال برانگیز. بی تفاوت به شکیاتم و با فرض اینکه صادقانه نوشته شده و براساس...
  • تصمیم پنج‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1390 10:42
    هر چقدر سعی می کنم بنویسم نمی تونم. بارها مطلب نوشتم و در چرکنویس ذخیره کردم. یا بطور کل حذف شدند. صبح که بیدار شدم به همین موضوع فکر کردم. چرا؟ چی شد من که هر لحظه قوه نوشتن داشتم . حالا دیگه نمی تونم. .................. درسته . از تصمیم این چند روزم ناشی می شه. .................... تمام این چند ماهی که با هم در تماس...
  • من هنوز نفس می کشم. سه‌شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1390 15:04
    امروز هیچ پیامی مبنی بر تبریک برام نفرستاد. ........................... و من هنوز شادم .......................... می خندم ........................... زندگی می کنم ........................... آیا من دوباره متولد شدم؟؟؟ ................................................................................... خدایا شکرت.
  • ناصر هم رفت. سه‌شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1390 14:34
    بیرون بودم. نه بذار از قبل بگم. صبح زنگ زدم به آقای ع. اول که خیلی شلوغ بود بعد از کلی که ردیال را زدم.مردی با صدای جوان گفت بفرماید. گفتم میخوام بیام پیشتون کی بیام. پرسید مشکلت چیه؟ توضیح دادم.....ازم خواست که کمی صبر کنم. رفت و بعد آیه۱۴ سوره نمل را برام خوند. گفت فراموشش کن. و برو برای یه تجربه جدید. حرفهاش خیلی...
  • جنبش مجازی زنانه یکشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1390 15:18
    امروز حالم بهتره. انگیزه هام دوباره برای حرکت افزایش یافته. کاش این وضعیتم دوام داشته باشه. یه علتی که باعث آسودگیم شد. این بود که صبح؛ اول از همه دوست خوبم ایمیل خیلی قشنگ و پر محتوایی بهم زده بود. حالم را خیلی عوض کرد. بفکر فرو رفتم و دیدم چقدر با وضعیت من مشابه. خیلی عجیب بود. بعد اومدم وبلاگ؛ دیدم دوستام نظر دادن....
  • محتاجم. بیا شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390 20:00
    یه چند روزی حالم خوب نبود. الان هم خوب نیست. از پای سجاده زود بلند شدم تا بنویسم. .......... خدایا؛ خدای خوب من؛ تنهام نذار. تو که خودت بهتر میدونی بدون نگاه لطف تو می میرم. اگه تو نباشی پودر می شم. خاک می شم. خدایا؛ خدای مهربان من. اگر مهرت را از من گرفتی. جانم را هم از من بگیر. تو که وضعیتم را بهتر از هرکسی میدونی....
  • راز من شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390 19:36
  • فال پنج‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1390 17:37
    امروز ساعت ۳:۳۰ پیش یه فالگیر قرار داشتم. عجب روزگاری. من که به این چیزا عقیده نداشتم. نا امید رفتم پیشش. با تردید و دودلی. می گفت رقیب عشقی داری. می گفت با اون ازدواج نمی کنی. می گفت:..... بعد درنهایت ارزو کرد انجام بشه. چه فالگیر مهربونی .......... عجیبه. زندگی خیلی عجیبه. گفت چندنفربخاطر تو شکست عاطفی خوردن. شاخام...
  • تشکر از دوست خوبم. حرفهای ناتمام. پنج‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1390 11:54
    دوست عزیز امیدوارم. بیای و به من سر بزنی. برات کامنت هم گذاشتم. موزیکی که از وبلاگت پخش میشه. خیلی خیلی روح بخشه. هر وقت می یام تا بنویسم تا گریه کنم. سریع وارد وبلاگت می شم. و .... احسنت به این انتخاب. برای تشکر آرزو می کنم خدا هرچی که دوست داری یا هرکس که دوست داری اگر تابحال بهت نداده بهت بده. (هرچند انگار خدا...
  • خلاص پنج‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1390 11:46
    داره روز زن نزدیک میشه. یکسال گذشت. چه سخت. سال پیش روز مادر ۵ شنبه بود با تاریخ تولدش یکی شده بود. یادش بخیر باهاش قهر بودم. اومد در خونه با گل هرچی زنگ زد در را باز نکردم. کادو هم که قرار شده بود نخریم نه اون واسه من نه من واسه او. ساعت ۶ بهم زنگ زد جواب دادم. گفت پیمان بچه ها را دعوت کرده خونه اش. گفتم برو موردی...
  • بازهم او سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1390 16:58
    دلم براش بازم تنگ شده. نمی دونم همه بهم می گن حس ششمت خیلی قوی. اگه بهش فکر می کنی اونهم بهت فکر می کنه. دوستش بهم sms داد. متنش قشنگ بود با این مضمون که خدا بازکننده قفل هاست و همه چیز را از خدا بخواه و نه بنده خدا.... ازش تشکر کردم که به یادمه. فکر می کنم از خودش تماس نمی گیره. حتما بهش گفته .... نمی دونم. واقعیتش....
  • شوک سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1390 13:21
    اومدم به نوشتن بپردازم. که یکباره یه دعوای حسابی بیرون خونه راه افتاد. یه زن سلیطه با دخترش اومدن در خونه و از داداشیم شکایت که با پدر خانواده دعواشون شده. آخه داداشی؛ من مهربون. دوست داشتنی. ....چه به اینکارا. خدا می دونه که کاه به کاه بره دون به دون اهل این چیزا نیست. خلاصه اومدم یه مطلب خاص بنویسم که .......
  • خاطره ها دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 18:42
    دلم بازم هواش را کرده. نمی دونم به یادمه یا نه؟ داره از بیرون کنار خونه صدای بوق ماشین عروس می یاد. یاد خودم افتادم و لباس عروسی که هرگز نپوشیدم. وقتی می رم سر کمد لباس ها داغم تازه می شه. با چه عشقی خریدیمش. رفتیم هفت تیر؛ همون مغازه همیشگی دیگه صاحب مغازه می شناختمون. چند تا مدل دیدیم اما فقط ۳ تا پسند شد برای پرو...
  • آرزوها دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 08:51
    هر روز که میگذره از خودم می پرسم. چرا بیکار نشستم؛ چرا دنبال آرزوهام نمی رم. همیشه آرزوهام برام مهم بودن. همون چیزهای که باعث شد وقتی احساس کردم وابستگیش نمی ذاره که من به اهدافم برسم رهاش کنم. بهش گفتم می ترسم جلوی رسیدن به اهدافم گرفته بشه. گفت: من هم دوست دارم برسی بذار کمک کنم گفتم: خودت را می شناسم اما.......
  • با اجازه شما یکشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1390 13:40
    دوستان عزیزی که برای من نظر می گذارید. ؛با اجازه شما من لینکتان می کنم؛. ............ اینقدر این جمله را ذکر کردم که خسته شدم و تصمیم گرفتم. یکبار برای همیشه این مساله را یاداوری کنم تا مجبور نباشم تک تک اجازه بگیرم. اگر دوستانی تمایل ندارند لینک شوند در بخش نظرات ذکر کنند . بروی چشم .
  • دوباره نو شدم یکشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1390 10:18
    امروز صبح که بیدار شدم. با خودم فکر کردم انسان هرچقدر برای خودش قدرو منزلت قائل بشه همانقدر هم دیگران بهش احترام میذارند. بعد از خودم پرسیدم. تو بخودتت چقدر احترام میذاری؟ روزها به رابطه ای فکر می کنی که با تصمیم خودت تمام شد. یعنی اینقدر به خودت نامطمئن بودی؟ مگه بمدت ۸ ماه فکر نکردی بعدهم تمام. اونم مثل توئه؟ درست...
  • معجزه شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 22:52
    شما به معجزه معتقدید؟ اصلا در این روزگار معجزه اتفاق می افته؟ آیا معجزه برای پیغمبران بوده یا هر بنده ای می تونه معجزه خودش را داشته باشه؟ من بدنبال یک معجزه ام. یعنی ممکن اتفاق بیفته؟ از زمانی که برای ما مشکل پیش اومد تا به امروزه تا جایی که با اشک و آه از هم جدا شدیم. منتظرم که یه معجزه رخ بده. واقعیتش من اهل رابطه...
  • بوسه شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 22:45
    مرا ببوس. عشق من . عطش دیدار تو . مرا به جنون کشانده است. مرا ببوس. عشق ...من . ............... دلم برای بازوانش. برای نگاهش. لبانش..... اصلا دلم برای خودش تنگ شده. ................ می میرم خدا . تنهایم نگذار تو را به خدایت قسم می دهم ................ بغض راه گلویم را گرفته. زمان زیادی گذشته اما نخواستم که خانواده ام...
  • فریاد شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 21:48
    من هستم و صدایم طنین دردهای درونم است. کاش کسی پیدا می شد و به من می گفت که ایا باید ناامید شوم یا باید با امید به بازگشت روز رابه شب سرکنم. کاش کسی به من می گفت. که چگونه فراموشش کنم. قلیم می سوزد و آتش می گیرد همه گلوبولهای قرمز خونم که در مویرگهای منتهی به مغزم جریان دارند. قلبم پر درد است. پس چرا نمی آید. خدایا؛...
  • سوختم...........خاکستر شدم. شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 14:32
    آتش بگیر تا بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود. چقدر این بیت را دوست دارم. آتیش گرفتم و از درون شعله می کشم. لبخند به لب آب سرد می نوشم. ...... کسی می دونه چرا یک ساله خدا جوابم را نمی ده . خستم. خسته؛ خسته ...... آیا خدا یاور ظالمان است؟ یا صبر بنده چون من کم است؟ ...... کسی میدونه چقدر دیگه باید یه بنده...
  • تقدیم به خودم با عشق شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 10:32
    آرام باش عزیز من آرام باش حکایت دریاست زندگى گاهى درخشش آفتاب، برق و بوى نمک، ترشح شادمانى گاهى هم فرو مى‏رویم، چشم‏هاى‏مان را مى‏بندیم، همه جا تاریکى است، آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون مى‏آوریم و تلألوء آفتاب را مى‏بینیم زیر بوته‏ئى از برف که این دفعه درست از جائى که تو دوست دارى طالع مى‏شود. شمس...
  • چرا می نویسم؟ جمعه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1390 23:15
    خیلی وقته خستم. تنهام. هنوز عکس هاش را از توی گوشیم پاک نکردم. تو تموم ناامیدی ها. دنبال نور امیدم. از گریه از اشک از ... خستم. اومدم که بنویسم. که یادم نره ؛ چی کشیدم . چطور شدم. چی میخوام. اه خدایا. تو کجایی. تنهام خیلی تنها. ....... روزی که دیدمش خوب یادمه. لاغر؛ نحیف. خیلی معمولی بود. جاخوردم. اولش فکردم اون نیست....
  • 119
  • 1
  • 2
  • 3
  • صفحه 4